کیمیاگر داستانی است براساس حکایتی از مثنوی مولانا: حکایت آن شخص که خواب دید که آنچه می طلبی از یسار به مصر، وفا شود. آنجا گنجی است در فلان خانه. چون به مصر آمد کسی گفت: من خواب دیده ام که گنجی است به بغداد… آن شخص فهم کرد که آن گنج در مصر گفتن، جهت آن بود که مرا یقین کنند که در غیر خانه خود نمی باید جستن ولیکن این گنج، یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود. (مثنوی، دفتر ششم)
پائولو کوئیلو با ایجاد تغییراتی در این حکایت، داستانی نو آفریده که نو را حلاوتی دگر باید. اما برای تطبیق آثار ادبی و هنری با یکدیگر و یافتن چرایی مشابهتها، لزوما دلیلی وجود ندارد که نویسنده کیمیاگر از تک تک ابیات این حکایت گرته برداری کرده و داستانی ساخته باشد. و این رمز بی مرز بودن زبان عشق، عرفان و انسان است که زبانی است جهانی. دو هنرمند می توانند حتی بی آنکه از آثار هم آگاهی داشته باشند بی اشتراک در زمان و مکان، آثاری بیافرینند با جوهره و جانی یکسان. در نتیجه، تطبیق بخشهایی از کیمیاگر با ادبیات و فرهنگ ما از این دریچه، چشم انداری دیگر خواهد یافت.
کیمیاگر داستان چوپان جوانی است که در پس “افسانه شخصی “ اش ره و رسم سفر پیشه می کند. گوسفندان خود را می فروشد و برای یافتن “گنج“ از سرزمینهای دور به سوی سرزمینی “بیگانه“ حرکت می کند. در راه، با زبان “نشانه“ها آشنا می شود و کم کم درمی یابد که برای رسیدن به “افسانه شخصی“، “نشانه ها“ به کمک او خواهند آمد. (نشانه ها در حقیقت الهاماتی هستند به سوی “افسانه شخصی“، با این اندیشه که هر کس آهنگ “افسانه شخصی“اش را کند، جهان را مشحون از “نشانه“هایی خواهد یافت که به یاری او می آیند) در آستانه سفر با “پادشاه پیر“ و پیرزن طالع بین“ روبه رو می شود و برای رسیدن به “افسانه شخصی“ از ایشان مدد می طلبد. آنان هر یک افزون بر آنکه بارقه هایی در او پدید می آورند بر سرگشتگی او نیز می افزایند. مقصد نهایی او سرزمین مصر است. آنجا که بیگانه أی خواهد بود در سرزمین بیگانه. سفر مدت مدیدی ادامه می یابد. وی حتی مجبور می شود چندین ماه در مغازه یک تاجر بلورفروش کار کند تا هزینه سفر را به دست آورد. سپس در راه صحرا تا رسیدن به مصر با کسانی دیگر چون کیمیاگر و مردان جنگی مواجه می شود. اما آنچه اوج سفر او به شمار می آید؛ آشنایی با دختری است.
آهنگ داستان در آغاز بسیار کند و حتی سطحی به نظر می رسد و گاه خواننده احساس می کند “کیمیاگر“ اغراق در افسانه أی شرقی است و با زمان خود فاصله بسیاری دارد، و گویی مردمان امریکای جنوبی بسیار خرافاتی تر از مردمان مشرق زمین اند، و اینکه چگونه آثار یک نویسنده “بیگانه“ در کشور ما چنین اقبال فزاینده أی یافته، آن هم برای دوباره مطرح ساختن سحر و ساحری و بیان شطح طامات، خاصه با آن نگاه کمابیش کولی وار و رنگ و بوی امریکای جنوبی.
“پیرزن نشست و او را هم دعوت به نشستن کرد. بعد دستهای پسر جوان را در دست گرفت و شروع کرد به زیر لب دعا خواندن. شبیه دعای کولیها بود. او با کولیهای زیادی برخورد کرده بود. آنها هم سفر می کردند ولی گوسفند نداشتند. گفته می شد که کولیها وقتشان را صرف فریب دادن مردم می کنند. همچنین می گفتند که با شیطان پیمان بسته اند و کودکان را می دزدند تا آنها را در اردوگاههای اسرارآمیزشان به بردگی بکشند. چوپان جوان وقتی بچه بود همواره از اینکه کولیها او را بدزدند وحشت داشت و این ترس قدیمی حالا که 1یرزن دستهای او را در دست داشت دوباره بازگشته بود.“ (ص 15)
به تدریج که به ادامه سفر می پردازیم عبارات و مضامینی متفاوت با آنچه آهنگ داستان در ابتدا دارد، پدیدار می شود و خواننده را کمابیش به ادامه سفر برمی انگیزد. گریز از روزمرگی و گریز از تکرار ملال انگیز و ناخوشایند لحظها ها، دقایق، ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها؛ آن چیزی است که آهنگ کیمیاگر را تغییر می دهد.
]چوپان جوان[ “مطمئن بود که اگر پس فردا دختر بازرگان را ملاقات نمی کرد برای او همه روزها به هم شبیه بودند و وقتی همه روزها به هم شبیه هستند، یعنی انسان دیگر متوجه پیشامدهای خوبی که در طی روز اتفاق می افتد نمی شود.“ (ص 29)
اگرچه داستان کیمیاگر تنها به یک حکایت از مثنوی پرداخته و به بخشی از مثنوی محدود شده اما “به صورت و معانی“ مفاهیم و مضامینی از مثنوی را در ذهن منعکس می سازد، بدانسان که کیمیاگر پرتو نوری می شود از اندیشه مولانا:
هر نفس نو می شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا
عمر همچون جوی نونو می رسد
مستمری می نماید در جسد
به سفر بازمی گردیم. مرد چوپان در ادامه با کسانی برخورد می کند. او اینان ساربانی است. ]ساربان[ “من دارم می خورم و تا وقتی که در حال خوردن هستم حواسم فقط به این کار است. وقتی راه می رویم همین طور و اگر قرار باشد یک روز بجنگم خب، خواهم جنگید، برای مردن روزها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگی می کنم و نه در آینده من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برایم جالب است… اگر در زمان حال باشی زندگی تبدیل به جشنی دائمی می شود، به عیدی بزرگ، چون همیشه در لحظه أی که در آن زندگی می کنیم جریان دارد و فقط در آن لحظه.“ (ص 82)
در آغاز، زبان داستان به نوعی سوررئالیسم مبهم گرایش دارد اما در زبان ساربان به رئالیسمی کاملا روشن می رسیم از آن دست که مولانا می فرماید:
عاشق آنم که هر آن آن اوست
عقل و جان جاندار یک مرجان اوست
اما این تکیه بر رئالیسم، باز شکلی فراگرایانه و سوررئالیستی به خود می گیرد و به زیباترین تعبیر در زبان “پیشگو“ تجلی می یابد: “هر روز؛ ادبیت را در خود دارد.“ (ص 99) طرفه تر آنکه این اندیشه، به لحظه ها و زمان محدود نمی شود و در ذرات و اشیاء نیز جاری و ساری می شود. وقتی: “یک دانه شن یک لحظه از آفرینش است“ (ص 125) و “صدای دریا را می توان از یک صدف شنید“ (ص 131)
درچه دریا نهان در قطره أی
آفتابی مخفی اندر ذره أی (مولانا)
مرد چوپان در سفر، باز با “نشانه“ هایی روبه رو می شود که حکایت از یک گنج پنهان دارند و همچنان او را به سوی اهرام ثلاثه می خوانند. حتی عشق به دختری شرقی با جشمان سیاه جادویی، او را از این سفر بازنمی دارد. او هنوز درنیافته که: گنج مرد آزاد قلب اوست. “قلب تو هر جا باشد، گنج تو همان جا است“ (ص 123)
شاید تامل برانگیزترین بخش داستان گفت وگوی مرد چوپان با کیمیاگر و “قلب“ خویش باشد. “هیچ قلبی وقتی به دنبال رویایش بوده است، هرگز رنج نکشیده، چون هر لحظهء این جستجو، لحظهء ملاقات با خدا و ابدیت است.“ (ص 124)
همچون “ابراهیم در آتش“:
در بلا هم می چشیم لذات او
مات اویم مات اویم مات او (مولانا)
“کیمیاگر با نهایت لطف به ]چوپان جوان[ گفت: خودت را تسلیم ناامیدی نکن این امر مانع از گفت وگوی تو با قلبت می شود… ]چوپان جوان:[ اگر موفق نشدم چی؟ کیمیاگر: تو در راه “افسانه شخصی“ ات می میری و این مرگ به مراتب ارزنده تر از مرگ میلیونها آدمی است که چیزی از “افسانه شخصی“ نمی دانند.“ (ص 135)
کیمیاگر منادی امید است:
انبیا گفتند نومیدی بدست
لطف و رحمتهای باری بی حدست (مولانا)
وی “به راه بادیه رفتن“ را “به از نشستن باطل“ می داند و گویی “خواستن“ برای او همه چیز است بی دغدغهء وصال:
أی اخی دست از دعا کردن ندار
با اجابت یارد اویت چه کار (مولانا)
مرد چوپان بعد از آشنایی با چشمهای دختر شرقی، رنج شیرین عشق او را نیز دارد. و دل را چون پری در دست تندباد صحرا می بیند.
در حدیث آمد که دل همچون پرست
در بیابانی اسیر صرصرست (مولانا)
او و کیمیاگر در صحرا اسیر مردان جنگی می شوند و شرط رهایی آننان از این “بند و بلا“ مسخر کردن باد است و برپا ساختن توفان، و تا سه روز مهلت داده می شوند.
مرد چوپان پس از یک گفت وگوی شنیدنی با “باد“، “صحرا“ و “آفتاب“ؤ سرانجام “باد“ را تسخیر می کند و با برپا کردن توفانی از مهلکه می رهند:
جمله ذرات زمین و آسمان
لشکر حقند گاه امتحان
با د را دیدی که با عادان چه کرد
آب را دیدی که در طوفان چه کرد (مولانا)
بدین ترتیب پس از گذشتن از چنگ مردان جنگی در صحرا و نجات دل همچون پر از گریبان صرصر بیابان به سوی گزج خویش روان می شود:
مرغ با پر می پرد تا آشیان
پر مردم همت است أی مردمان (مولانا)
مرد چوپان از کیمیاگر جدا می شود و حال آنکه دریافته؛ دیگر لازم نیست آهن شبیه مس و مس شبیه طلا باشد. چرا که هر یک وظیفه أی را که در آن “شیء واحد“ دارد، انجام می دهد. (ص 124)
اما به سرزمین موعود می رسد و زمین را پس از تلاشی جانفرسا به “جد و جهد“ و به شتاب ممکن غرق در “عرقریزان روح“ حفر می کند. تمام گنجی که می یابد شادی سرشاری است که از قلبش می جوشد:
چون ز چاهی می کنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آب پاک (مولانا)
گریز از بیهودگی و روزمرگی، اکسیر اصلی کیمیاگر است. چه، آنان که چشمانشان به صحرا عادت نکرده مناظری را می بینند که صحرانشینان از آن غافلند و آنچه کیمیاگر را دلنشین ساخته نگاه او به عرفان ما در همین فاصله هاست.
 |