مکتوب
با هم باشیم اما بگذاریم هر یک تنها بمونیم.

سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
1385/03/30
هراس

 

مردمان بسیاری از خوشبختی می ترسند.برای آنان خوشنودی از زندگی به معنای تغییر برخی از

 

عادتها و از دست دادن حس هویتشان است.

 

می اندیشند:بهتر است از جام نیک بختی ننوشیم زیرا وقتی خالی شد بسیار رنج خواهیم برد

از هراس کوچک شدن رشد نمی کنیم . از ترس گریستن نمی توانیم بخندیم.


1385/03/29
برکت

                                                                                                                                 استاد می گوید:

از هر برکتی که خدا امروز به شما ارزانی داشته استفاده کنید.برکت را نمی توان ذخیره کرد. هیچ بانکی نیست تا برکت دریافت شده را به آن بسپاریم و هر گاه مایل بودیم از آن استفاده کنیم .اگر از برکات استفاده نکنیم برای همیشه از دست می روند.

خداوند می داند که ما در زندگی هنرمندان خلاقی هستیم .یک روز گل مجسمه سازی به ما می دهد یک روز قلم مو و بوم یا یک قلم . اما هرگز نمی توانیم از گل روی بوم نقاشی و یا از قلم روی مجسمه استفاده کنیم

هر روز معجزه خود را دارد برکات را بپذیرید کار کنید و آثار هنری کوچک خود را همین امروز بیافرینید

فردا برکات دیگری دریافت خواهید کرد.


1385/03/12
تقدیم نامۀ زهیر

در ماشین به او گفتم اولین ویرایش کتابم را تمام کردم.بعد شروع کردیم به بالا رفتن از کوهی در میان کوه های پیرنه.این کوه را مقدس می دانیم و در آن لحظات خارق العاده ای را گذرانده ایم. پرسیدم دلش می خواهد مضمون اصلی داستان یا اسم کتاب را بداند ؟ جواب داد آدم کلاً آدم کنجکاوی است اما در مورد کار من چیزی نمی گوید فقط خوشحال است ... خیلی خوشحال ...

نام کتاب و مضمونش را می گویم .در سکوت به حرکت ادامه می دهیم و ناگهان صدای زمزمه ای می شنویم باد است که نزدیک می شود و در میان شاخه های بی برگ درختان می وزد و سحر و عظمت کوه را بار دیگر به نمایش می گذارد.و بعد برف می آید.می ایستم و به آن لحظه می اندیشم: به برف دانه ها که فرود می آیند به آسمان خاکستری به جنگل به او که کنارم است.

او که همیشه کنارم بوده. همیشه.

می خواستم همان موقع به او بگویم اما گذاشتم خودش وقتی برای اولین بار این صفحات را ورق می زند ببیند. این کتاب را به تو تقدیم می کنم.

کریستینا –همسرم.

                                                                                                                     نویسنده

1385/03/10
دربارۀ زهیر جدیدترین اثر پائولو کوئلیو

استر- همسرش- خبرنگار جنگی موفقی است نقش زیادی در موفقیت همسرش داشته است و خودش هم آزادیکامل دارد تا به آرزوهایش برسد.استر ناپدید می شود و هیچ ردی از او باقی نمی ماند.او را دزدیده اند؟کشته اند؟یا شوهرش را ترک کرده است؟

از او فقط زهیر می ماند.

نویسنده در جستجوی همسرش –عشق گمشده اش-سفری دراز را آغاز می کند.در جهان واقعی این سفر از پاریس تا قزاقستان است ودر جهان درونی راوی سفر ژرفی استدر گذشتۀ خود نویسنده.چرا که او در این سفر پی میبرد که همسرش گم نشده بلکه خودش است که در لایه های سرگذشت شخصیش در اشتهار و ثروت و افسانۀ شخصیه تحقق یافته اش گم شده است و در این جست و جوی دوگانه به واقعیت های تکان دهنده ای دربارۀ خودش –جامعه بشری-حقیقت-عشق و آرزو پی میبرد.

 

زهیر اعتراف نامۀ پائولو کوئلیو است.نویسنده مشهوری که بسیاری او را یک مرشدبزرگ میدانند اما خودش معتقد است که نه مرشد است و نه بزرگ و همان دغدغه ها و رنج های خوانندگانش را داردشاید هم درد آور تر.

او در این رمان ضمن اشارات فراوان به زندگی شخصی اش داستانی بسیار شجاعانه ارائه داده.آکنده از عناصری  که هر خواننده را بازاندیشی در اعمال و عقاید و نظرات خود وامی دارد.


1385/03/05
حقیقت تلخ

 

 

_دوست عزیزم بایدچیزی را برایت بگویم شاید ندانی .فکر کردم چطور از بار تلخ این خبر بکاهم-

 

چطور آب و رنگ بهتری به آن بدهم وعدۀ بهشت و دیدار با حق را به آن بیافزایم توضیح های

 

رازآمیز برایش بیابم اما حاصلی نداشت.نفس عمیقی بکش و خودت را آماده کن.باید بی پرده صحبت

 

کنم و به تو اطمینان می دهم به آن چه می گویم کملا مطمئنم.این یک پیش گویی خطا ناپذیر است هیچ

 

تردیدی در مورد آن وجود ندارد.

 

پیشگویی چنین است: تو خواهی مرد.

 

شاید فردا شاید پنجاه سال دیگر اما- دیر یا زود- خواهی مرد.حتا اگر دلت نخواهد حتا اگر برنامه

 

دیگری داشته باشی.

 

پس به آنچه که امروز می خواهی انجام بدهی بیندیش.و به آنچه که فردا می خواهی انجام بدهی.وبه

 

آنچه در ادامۀ زندگی ات می خواهی بکنی!

 

مکتوب اول(پائولو کوئلیو)


1385/02/30
غیر ممکن

استاد می گوید:وقتی به طریق روح خویش می رسی دری را میابی که عبارتی بر روی آن مکتوب است.به نزد من برگرد وآن عبارت را برای من بگو.مرید جسم و روحش را وقف جستجو می کند و یک روز به آن در می رسدو به نزد استادش باز می گردد.

می گوید:نوشته بودغیر ممکن است.

استاد می پرسد:این جمله روی دیوار بود یا در ؟

پاسخ می دهد:روی در.

_خوب پس دستگیره را بگیر و در را باز کن.

مرید اطاعت کرد.از آنجا که آن جمله روی در نقش شده بود وقتی در به کنار رفت آن جمله هم کنار رفت.در کاملا گشوده بود مرید دیگر آن عبارت را نمی دید ... و به راه خود ادامه داد.

 

مکتوب(پائولو کوئلیو)

1385/02/30
ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد

... زدکا گفت:((می خواهم داستانی برایت تعریف کنم.یک جادوگر قدرتمند که می خواست سراسر یک پادشاهی را نابود کند یک معجون جادویی در چاهی ریخت که تمامی ساکنان شهر از آن می نوشیدند.هر کس از آن آب می نوشید دیوانه می شدصبح روز بعد همۀ مردم از آب آن چاه نوشیدند و همه دیوانه شدند به جز خود شاه و خانواده اش که چاه مخصوصی داشتندو جادوگر نتوانسته بود آن چاه را مسموم کند.شاه نگران شد و سعی کرد با صدور یک سلسله فرمان برای حفظ امنیت ملی وسلامتی عمومی مردم را مهار کند.اما پلیس ها و کارآگاه ها هم از آب مسموم خورده بودندو فکر می کردند تصمیم پادشاه احمقانه است و تصمیم گرفتند هیچ توجهی به آن نکنند.وقتی ساکنان آن سرزمین فرمان ها را شنیدند مطمئن شدند که پادشاه دیوانه است و فرمانهای نامعقول صادر می کند به طرف قصر تظاهرات کردند و از او خواستند که کناره گیری کند.

پادشاه با نومیدی تصمیم گرفت از تخت کناره گیری کند.اما ملکه جلوش را گرفت و گفت:بیا برویم و از همان چاه عمومی آب بنوشیم.بعد ما هم مثل آنها می شویم.

و همین کار را کردند.پادشاه و ملکه از چاه دیوانگی نوشیدند و شروع کردند به چرند گفتن.زیر دستانشان بلافاصله توبه کردند.حالا که شاه داشت انقدر خدمندانه سخن می گفت چرا نباید بگذارند بر آن کشور حکومت کند؟))

 

{{دیوانه بمانید اما مانند عاقلان رفتار کنید .خطر متفاوت بودن را بپذیرید اما بیاموزید که بدون جلب توجه متفاوت باشید}}

 

ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد(پائولو کوئلیو)

1385/02/28
بهشت یا جهنم؟

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه میرفتند هنگام عبور از کنار درخت عظیمی صاعقه ای فرود امد و همه را کشت اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.گاهی طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده روی درازی بود تپۀ بلندی بود آفتاب تندی بود عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند.در یک پیچ جاده دروازۀ تمام مرمر عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلالی  از ان جاری بود رهگذر رو به مرد دروازه بان کرد

_روز به خیر

دروازه بان پاسخ داد:روز به خیر

_این جا کجاست که اینقدر قشنگ است؟

_این جا بهشت است

_چه خوب که به بهشت رسیدیم خیلی تشنه ایم

دروازه بهن به چشمه اشاره کرد و گفت: میتوانید داخل شوید و هر چه قدر دلتان می خواهد آب بنوشید

_اسب و سگم هم تشنه اند

نگهبان گفت:واقعا" متاسفم ورود جانوران به اینجا ممنوع است

مرد خیلی ناامید شد چون خیلی تشنه بود اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد از نگهبان تشکر کرد وبه راهش ادامه داد پس از این که مدت درازی از تپه بالا رفتند به مزرعه ای رسیدند راه ورود به این مزرعه دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دوطرفش باز می شد مردی در زیر سایه درختها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود احتمالا" خوابیده بود

مسافر گفت: روز به خیر

مرد باسرش جواب داد

_ما خیلی تشنه ایم من اسبم و سگم

مرد به جایی اشاره کرد و گفت:میان آن سنگ ها چشمه ای است میتوانید هر قدر که میخواهید بنوشید

مرد اسب وسگ به کنار چشمه رفتندو تشنگیشان را رفع کردند .مسافر برگشت تا از مرد تشکر کند .

مرد گفت:"هر وقت که دوست داشتید برگردید."

_فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

_"بهشت"

_"بهشت؟نگهبان دروازۀ مرمری هم گفت آنجا بهشت است!"

_"آنجا بهشت نیست دوزخ است."

مسافر حیران ماند"باید جلو دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند !این اطلاعات غلط می تواند باعث سردرکمی زیادی شود!"

_کاملا برعکس در حقیقت لطف بزرگی به ما می کند چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همان جا می مانند...

 

شیطان و دوشیزه پریم(پائولو کوئلیو)

 

 


1385/02/28
درباره کیمیاگر برترین اثر پائولو کوئلیو

کیمیاگر داستانی است براساس حکایتی از مثنوی مولانا: حکایت آن شخص که خواب دید که آنچه می طلبی از یسار به مصر، وفا شود. آنجا گنجی است در فلان خانه. چون به مصر آمد کسی گفت: من خواب دیده ام که گنجی است به بغداد… آن شخص فهم کرد که آن گنج در مصر گفتن، جهت آن بود که مرا یقین کنند که در غیر خانه خود نمی باید جستن ولیکن این گنج، یقین و محقق جز در مصر حاصل نشود. (مثنوی، دفتر ششم)

پائولو کوئیلو با ایجاد تغییراتی در این حکایت، داستانی نو آفریده که نو را حلاوتی دگر باید. اما برای تطبیق آثار ادبی و هنری با یکدیگر و یافتن چرایی مشابهتها، لزوما دلیلی وجود ندارد که نویسنده کیمیاگر از تک تک ابیات این حکایت گرته برداری کرده و داستانی ساخته باشد. و این رمز بی مرز بودن زبان عشق، عرفان و انسان است که زبانی است جهانی. دو هنرمند می توانند حتی بی آنکه از آثار هم آگاهی داشته باشند بی اشتراک در زمان و مکان، آثاری بیافرینند با جوهره و جانی یکسان. در نتیجه، تطبیق بخشهایی از کیمیاگر با ادبیات و فرهنگ ما از این دریچه، چشم انداری دیگر خواهد یافت.

کیمیاگر داستان چوپان جوانی است که در پس “افسانه شخصی “ اش ره و رسم سفر پیشه می کند. گوسفندان خود را می فروشد و برای یافتن “گنج“ از سرزمینهای دور به سوی سرزمینی “بیگانه“ حرکت می کند. در راه، با زبان “نشانه“ها آشنا می شود و کم کم درمی یابد که برای رسیدن به “افسانه شخصی“، “نشانه ها“ به کمک او خواهند آمد. (نشانه ها در حقیقت الهاماتی هستند به سوی “افسانه شخصی“، با این اندیشه که هر کس آهنگ “افسانه شخصی“اش را کند، جهان را مشحون از “نشانه“هایی خواهد یافت که به یاری او می آیند) در آستانه سفر با “پادشاه پیر“ و پیرزن طالع بین“ روبه رو می شود و برای رسیدن به “افسانه شخصی“ از ایشان مدد می طلبد. آنان هر یک افزون بر آنکه بارقه هایی در او پدید می آورند بر سرگشتگی او نیز می افزایند. مقصد نهایی او سرزمین مصر است. آنجا که بیگانه أی خواهد بود در سرزمین بیگانه. سفر مدت مدیدی ادامه می یابد. وی حتی مجبور می شود چندین ماه در مغازه یک تاجر بلورفروش کار کند تا هزینه سفر را به دست آورد. سپس در راه صحرا تا رسیدن به مصر با کسانی دیگر چون کیمیاگر و مردان جنگی مواجه می شود. اما آنچه اوج سفر او به شمار می آید؛ آشنایی با دختری است.

آهنگ داستان در آغاز بسیار کند و حتی سطحی به نظر می رسد و گاه خواننده احساس می کند “کیمیاگر“ اغراق در افسانه أی شرقی است و با زمان خود فاصله بسیاری دارد، و گویی مردمان امریکای جنوبی بسیار خرافاتی تر از مردمان مشرق زمین اند، و اینکه چگونه آثار یک نویسنده “بیگانه“ در کشور ما چنین اقبال فزاینده أی یافته، آن هم برای دوباره مطرح ساختن سحر و ساحری و بیان شطح طامات، خاصه با آن نگاه کمابیش کولی وار و رنگ و بوی امریکای جنوبی.

“پیرزن نشست و او را هم دعوت به نشستن کرد. بعد دستهای پسر جوان را  در دست گرفت و شروع کرد به زیر لب دعا خواندن. شبیه دعای کولیها بود. او با کولیهای زیادی برخورد کرده بود. آنها هم سفر می کردند ولی گوسفند نداشتند. گفته می شد که کولیها وقتشان را صرف فریب دادن مردم می کنند. همچنین می گفتند که با شیطان پیمان بسته اند و کودکان را می دزدند تا آنها را در اردوگاههای اسرارآمیزشان به بردگی بکشند. چوپان جوان وقتی بچه بود همواره از اینکه کولیها او را بدزدند وحشت داشت و این ترس قدیمی حالا که 1یرزن دستهای او را در دست داشت دوباره بازگشته بود.“ (ص 15)

به تدریج که به ادامه سفر می پردازیم عبارات و مضامینی متفاوت با آنچه آهنگ داستان در ابتدا دارد، پدیدار می شود و خواننده را کمابیش به ادامه سفر برمی انگیزد. گریز از روزمرگی و گریز از تکرار ملال انگیز و ناخوشایند لحظها ها، دقایق، ساعتها، روزها، ماهها و حتی سالها؛ آن چیزی است که آهنگ کیمیاگر را تغییر می دهد.

]چوپان جوان[ “مطمئن بود که اگر پس فردا دختر بازرگان را ملاقات نمی کرد برای او همه روزها به هم شبیه بودند و وقتی همه روزها به هم شبیه هستند، یعنی انسان دیگر متوجه پیشامدهای خوبی که در طی روز اتفاق می افتد نمی شود.“ (ص 29)

اگرچه داستان کیمیاگر تنها به یک حکایت از مثنوی پرداخته و به بخشی از مثنوی محدود شده اما “به صورت و معانی“ مفاهیم و مضامینی از مثنوی را در ذهن منعکس می سازد، بدانسان که کیمیاگر پرتو نوری می شود از اندیشه مولانا:

هر نفس نو می شود دنیا و ما

بی خبر از نو شدن اندر بقا

عمر همچون جوی نونو می رسد

مستمری می نماید در جسد

به سفر بازمی گردیم. مرد چوپان در ادامه با کسانی برخورد می کند. او اینان ساربانی است. ]ساربان[ “من دارم می خورم و تا وقتی که در حال خوردن هستم حواسم فقط به این کار است. وقتی راه می رویم همین طور و اگر قرار باشد یک روز بجنگم خب، خواهم جنگید، برای مردن روزها مثل هم هستند. چون من نه در گذشته ام زندگی می کنم و نه در آینده من فقط زمان حال را دارم و تنها حال برایم جالب است… اگر در زمان حال باشی زندگی تبدیل به جشنی دائمی می شود، به عیدی بزرگ، چون همیشه در لحظه أی که در آن زندگی می کنیم جریان دارد و فقط در آن لحظه.“ (ص 82)

در آغاز، زبان داستان به نوعی سوررئالیسم مبهم گرایش دارد اما در زبان ساربان به رئالیسمی کاملا روشن می رسیم از آن دست که مولانا می فرماید:

عاشق آنم که هر آن آن اوست

عقل و جان جاندار یک مرجان اوست

اما این تکیه بر رئالیسم، باز شکلی فراگرایانه و سوررئالیستی به خود می گیرد و به زیباترین تعبیر در زبان “پیشگو“ تجلی می یابد: “هر روز؛ ادبیت را در خود دارد.“ (ص 99) طرفه تر آنکه این اندیشه، به لحظه ها و زمان محدود نمی شود و در ذرات و اشیاء نیز جاری و ساری می شود. وقتی: “یک دانه شن یک لحظه از آفرینش است“ (ص 125) و “صدای دریا را می توان از یک صدف شنید“ (ص 131)

درچه دریا نهان در قطره أی

آفتابی مخفی اندر ذره أی (مولانا)

مرد چوپان در سفر، باز با “نشانه“ هایی روبه رو می شود که حکایت از یک گنج پنهان دارند و همچنان او را به سوی اهرام ثلاثه می خوانند. حتی عشق به دختری شرقی با جشمان سیاه جادویی، او را از این سفر بازنمی دارد. او هنوز درنیافته که: گنج مرد آزاد قلب اوست. “قلب تو هر جا باشد، گنج تو همان جا است“ (ص 123)

شاید تامل برانگیزترین بخش داستان گفت وگوی مرد چوپان با کیمیاگر و “قلب“ خویش باشد. “هیچ قلبی وقتی به دنبال رویایش بوده است، هرگز رنج نکشیده، چون هر لحظهء این جستجو، لحظهء ملاقات با خدا و ابدیت است.“ (ص 124)

همچون “ابراهیم در آتش“:

در بلا هم می چشیم لذات او

مات اویم مات اویم مات او (مولانا)

“کیمیاگر با نهایت لطف به ]چوپان جوان[ گفت: خودت را تسلیم ناامیدی نکن این امر مانع از گفت وگوی تو با قلبت می شود… ]چوپان جوان:[  اگر موفق نشدم چی؟ کیمیاگر: تو در راه “افسانه شخصی“ ات می میری و این مرگ به مراتب ارزنده تر از مرگ میلیونها آدمی است که چیزی از “افسانه شخصی“ نمی دانند.“ (ص 135)

کیمیاگر منادی امید است:

انبیا گفتند نومیدی بدست

لطف و رحمتهای باری بی حدست (مولانا)

وی “به راه بادیه رفتن“ را “به از نشستن باطل“ می داند و گویی “خواستن“ برای او همه چیز است بی دغدغهء وصال:

أی اخی دست از دعا کردن ندار

با اجابت یارد اویت چه کار (مولانا)

مرد چوپان بعد از آشنایی با چشمهای دختر شرقی، رنج شیرین عشق او را نیز دارد. و دل را چون پری در دست تندباد صحرا می بیند.

در حدیث آمد که دل همچون پرست

در بیابانی اسیر صرصرست (مولانا)

او و کیمیاگر در صحرا اسیر مردان جنگی می شوند و شرط رهایی آننان از این “بند و بلا“ مسخر کردن باد است و برپا ساختن توفان، و تا سه روز مهلت داده می شوند.

مرد چوپان پس از یک گفت وگوی شنیدنی با “باد“، “صحرا“ و “آفتاب“ؤ سرانجام “باد“ را تسخیر می کند و با برپا کردن توفانی از مهلکه می رهند:

جمله ذرات زمین و آسمان

لشکر حقند گاه امتحان

با د را دیدی که با عادان چه کرد

آب را دیدی که در طوفان چه کرد (مولانا)

بدین ترتیب پس از گذشتن از چنگ مردان جنگی در صحرا و نجات دل همچون پر از گریبان صرصر بیابان به سوی گزج خویش روان می شود:

مرغ با پر می پرد تا آشیان

پر مردم همت است أی مردمان (مولانا)

مرد چوپان از کیمیاگر جدا می شود و حال آنکه دریافته؛ دیگر لازم نیست آهن شبیه مس و مس شبیه طلا باشد. چرا که هر یک وظیفه أی را که در آن “شیء واحد“ دارد، انجام می دهد. (ص 124)

اما به سرزمین موعود می رسد و زمین را پس از تلاشی جانفرسا به “جد و جهد“ و به شتاب ممکن غرق در “عرقریزان روح“ حفر می کند. تمام گنجی که می یابد شادی سرشاری است که از قلبش می جوشد:

چون ز چاهی می کنی هر روز خاک

عاقبت اندر رسی در آب پاک (مولانا)

گریز از بیهودگی و روزمرگی، اکسیر اصلی کیمیاگر است. چه، آنان که چشمانشان به صحرا عادت نکرده مناظری را می بینند که صحرانشینان از آن غافلند و آنچه کیمیاگر را دلنشین ساخته نگاه او به عرفان ما در همین فاصله هاست.

 


1385/02/27
زندگینامه پائولو کوئلیو

 

پائولو کوئلیو متولد ریو دو ژانیرو-برزیل-سال1947 پیش از آنکه به عنوان یک نویسندۀ پرفروش

 

مشهور شود یک نمایشنامه نویس-کارگردان تاتر-هیپی وترانه سرای موسیقی مردم برزیل بوده

 

است.کمی بعد به عنوان یک روزنامه نگار و نمایش نامه نویس تلویزیونی مشغول به کار شد.

 

کوئلیو در سال 1986 مسیر زیارتی باستانی اسپانیا-جاده سانتیاگو را پیاده طی کرد.بعد ها این تجربه

 

را در کتاب"خاطرات یک مغ" شرح داد که در سال 1987 منتشر شد.سال بعد با کتاب دومش

 

"کیمیاگر" به یکی از پرخواننده ترین نویسندگان معاصر تبدیل شد و کتابهای او در بیست و نه کشور

 

پرفروش ترین کتاب شدند.بنا به مجله بین المللی "پابلیشینگ ترندز" کتاب کیمیاگر یکی از ده کتاب پر

 

 فروش جهانی سال 1998 بوده است.

 

 آثار او در بیش از 120کشور منتشر و به 46 زبان ترجه شده است.بیش از بیست وشش میلیون

 

 نسخه از کتابهای او فروش رفته است وبنا به گزارش نشریۀ فرانسوی "لیر"در ماه مارس 1999

 

او دومین نویسندۀ پر فروش جهانی در سال 1998 بوده است.وی در سال 2000 نشان لژیون دونور

 

را از سوی ژاک شیراک-رئیس جمهور فرانسه-دریافت کرد.

 

منتقدان سبک شاعرانه –واقع گرا و فلسفی او را می ستایند و زبان نمادینی را که نه با مغزهای ما

 

که با قلبهای ما سخن می گوید تحسین نموده اند.داستان سرایی او دارای توان الهام به ملل مختلف

 

است.shaghayegh_4004@yahoo.com


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
خرداد 1385
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30 31    
آرشیو
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 8239